رضا قليخان هدايت

2168

مجمع الفصحاء ( فارسي )

پيغمبرى اى بىخردان ملك الهى است * از ملكت قيصر به و از ملكت خاقان هرگز ملكى ملك به بيگانه نداد است * شو نامهء شاهان جهان پاك فروخوان با دختر و داماد و بنى عم و نبيره * ميراث به همسايه دهد هيچ مسلمان از بهر چه گوييد چنين خام سخنها * اى مغز شما دود زده ز آتش عصيان آنگاه شويد آگه ازين بيهده‌گفتار * كز حسرت و غم سنگ بخاييد به دندان حسرت نكند كودك را سود به پيرى * هرگه كه به پيرى بگريزد ز دبستان اى بار خداى همه ذريت آدم * با ملك سليمان تو و با حكمت لقمان از نام تو بگدازد بدخواه تو گويى * ماه است مگر نام تو بدخواه تو كتان گر جمله يكى نامه شود عدل و سياست * آن نامه نيابد مگر از نام تو عنوان من بنده چو مستنصر باللّه بگويد * بر مشترى و زهره بقعهء يمگان آنى كه پديد آمد در باغ شريعت * از عدل تو آزار و ز احسان تو نيسان چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر * از بركت اقبال تو گل رويد و ريحان و له ايضا شاخ را بنگر چو مست دل‌شده * برگ را بنگر چو روى ممتحن ابر آشفته برآمد وز دمش * بوستان تر گشت و اطلال و دمن زير ميغ تيره قرص آفتاب * چون نشسته گرد بر زرين لگن دوش نامد چشمم از فكرت فراز * تا چه مىخواهد ز من حالى ز من شب سياه و چرخ تيره من چو مور * گرد گردان اندرين پر قير دن زهره تابنده ز چرخ تيره جرم * همچو خالى از يقين بر روى ظن نور راه كهكشان تابان در او * چون به سكره لاجورد اندر لبن آن ثريا چون ز دست جبرئيل * مانده نورى بر قفاى اهرمن جيش چرخ از نور پوشيده سلاح * فوج خاك از قير پوشيده كفن لرز لرزنده غضنفر در عرين * ترس ترسنده عقاب اندر دكن